
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود
روبه روی آینه ی بی احساس اتاقم می ایستم و به دخترکی که با بی اعتنایی بهم خیره شده نگاه می کنم....
یه دختر جدی که داره تمام سعیش رو می کنه تا بی احساس به نظر بیاد.....
وقتی بیشتر نگاهش می کنم حس می کنم آشناست....
سکوت عذاب آورش که سرپوشیه برای فریادهای زیر خاکسترش لحظه هامو پر کرده....
میخوام دستام رو ببرم جلو تا دستاش رو بگیرم....
اما شوقی نداره...انگار می خواد از من فرار کنه! از دختری که یک عمر گستاخانه روبه روش ایستاده و بهش لبخند زده! دخترک نگاهش رو از من می دزده تا نتونم درون مضطرب و پوچش رو ببینم....
با دلهره ازش می پرسم:تو هنوزم با خاطراتت زندگی می کنی؟
بدون هیچ حرفی دستش رو بالا میاره و دفتر خاطرات رنگ و روفته اش رو که پایین تختش داره خاک می خوره نشون می ده......
و من به گورستان یادگاریهاش خیره میشم....
وقتی سرم رو بر می گردونم دختر رو می بینم که به دور دستها خیره شده و چشماش پره از بلورهای درخشان اشک....
دستم رو جلو می برم و دست یخ زده اش رو می گیرم....
و او بدون هیچ پروایی از شنیده شدن صداش قصه ی اشک هاش رو برام میگه....

|