|

چشمانم را باز کردم.
تنها چیزی که دیدم تاریکی و سکوت بود.
سکوتی که حتی صدای من در آن خفه می شد.
فریاد زدم.
کمک خواستم.... اما فریادم در این سکوت مبهم بی صدا شد.
اشکی از چشمانم بر روی شن های ساحل ریخت.
در پی آن هزاران اشک راهی دریا شدن.
می خواستم خود را به دریا نزدیک کنم.
اما هر چه پیش می رفتم به آبی نمی رسیدم.
نمیدانم شاید در آن تاریکی من به دریا نرسیدم.
سر خود را بر روی شن ها گذاشتم.
و یاد روزی افتادم که با ماه سخن می گفتم.
با او از تنهایی و درد می گفتم.
اما حالا هر چه دنبال نشانی از اون ماه تابان بودم.
چیزی به دست نمی اوردم.
چشمانم را بستم چون فکر می کردم
شاید با باز کردن دوباره ی چشمانم بتوانم دریا و ماه را ببینم.
اما هیچ چیز دریغ از یک نور کم حال...
دستانم ناخودآگاه دیگر تکان نخوردن.
هر چه سعی کردم دستانم رو جا به جا کنم.
اما آنها از کار افتاده بودن...
خواستم بر اوی پاهایم بایستم.
اما پاهایم توانایی وزنم را نداشتند و مرا به زمین کوبیدند.
حالا دگر هیچ حسی در پاهایم نبود.
بغض در گلویم داشت مرا خفه می کرد.
که ریختمش بیرون و باریدم.
مانند اون آسمونی که از انسان هایش خسته شده.
فقط چند ثانیه گذشت که حتی اشک در چشمانم برای همیشه محو شد...
من نه می توانستم ببینم.
نه می توانستم فریاد بزنم.
نه می توانستم بشنوم.
نه می توانستم راه بروم .
نه می توانستم دستانم را تکان دهم.
نه می توانستم اشک بریزم.
و در همان لحظه حتی دگر نفس هم نکشیدم...
بله.جانم از جسمم گریخت.
رفت به بالاترین نقطه ای که می توانست خودش را در حالتی
که بر روی زمین آرام خوابیده ببیند...
ناگهان به نقطه ای دگر خیره شد...
به فکر فرو رفت و به حالت تعجب گفت:
او من هستم.
اما زنده!!!!
او داشت گذشته ی خود را می نگرید.
او با دیدن گذشته ی خود به سوال هایش رسید...
که من چرا باید این گونه از دنیا می رفتم؟
او در جوانی دلی را شکست.
دلی که شور عشق در خونش جاری بود.
تازه فهمید که در جوانی دلی را با بی رحمی به زمین کوبید.
و با لبخندی تلخ از کنارش گذشت...
دل زخمی که در آن شور عشق در زیر خاکهای سخت دفن شد .
به او التماس می کرد.
اما او دریغ از یک نگاه!!!
وبه راه خود ادامه می دید.
چنان او را بر زمین زد.
که زمین ناله ای از سر درد کشید.
او از کنار دل بی پناه گذشت و او را با دنیایی از درد تنها گذاشت.
(و اینک این بود که او این چنین از دنیا رفت.)

|