|

برای یک دوست
بعد از تو
اي هستی من اي لحظه ي شگفت عزيمت بعد از تو هرچه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن ميان ما و پرنده ميان ما و نسيم شکست شکست شکست
بعد از تو آن عروسک خاکي که هيچ چيز نمي گفت، هيچ چيز بجز آب، آب، آب در آب غرق شد.
بعد از تو ما صداي حنجره ها را کشتيم و به صداي زنگ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي، دل بستيم.
بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود از زير ميزها به پشت ميزها و از پشت ميزها به روي ميزها رسيديم و روي ميزها بازي کرديم و باختيم، رنگ تو را باختيم، اي هستی من
بعد از تو ما به هم خيانت کرديم بعد از تو ما تمام يادگاري ها را با تکه هاي سرب، و با قطره هاي منفجر شده ي خون از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم.
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم و داد کشيديم: «زنده باد مرده باد»
و در هياهوي ميدان، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند، دست زديم. بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم براي عشق قضاوت کرديم و همچنان که قلب هایمان در جيب هايمان نگران بودند براي سهم عشق قضاوت کرديم.
بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم و مرگ، زير چادر مادربزرگ نفس مي کشيد و مرگ، آن درخت تناور بود که زنده هاي اينسوي آغاز به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند و مرده هاي آن سوي پايان به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود که در چهار زاويه اش، ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند.
صداي باد مي آيد صداي باد مي آيد، اي هستی من
برخاستم و آب نوشيدم و ناگهان به خاطر آوردم که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند. چقدر بايد پرداخت چقدر بايد براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت؟
ما هرچه را که بايد از دست داده باشيم، از دست داده ايم ما بي چراغ به راه افتاديم و ماه، ماه، ماده ي مهربان، هميشه در آنجا بود در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي و برفراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند
چقدر بايد پرداخت...

|