|


وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که این سو پیرمردی با سپیدی های مو و هزاران بار مردن رنج بردن با خمی در قامت از این راه دشوار که این سو دستها خوشکیده دل مرده به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که آن سو نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی گهواره عشقی که چندی بیش نیست شاید و از بازیچه بودن سخت بیزاریست وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
...


|