تبليغاتX

zgvbsdfbndndnw

خـــواســتــه عـــاشــــــق

خـــواســتــه عـــاشــــــق



تمام روز در آیینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود

روبه روی آینه ی بی احساس اتاقم می ایستم و به دخترکی که با بی اعتنایی بهم خیره شده نگاه می کنم....

یه دختر جدی که داره تمام سعیش رو می کنه تا بی احساس به نظر بیاد.....

وقتی بیشتر نگاهش می کنم حس می کنم آشناست....

سکوت عذاب آورش که سرپوشیه برای فریادهای زیر خاکسترش لحظه هامو پر کرده....

میخوام دستام رو ببرم جلو تا دستاش رو بگیرم....

اما شوقی نداره...انگار می خواد از من فرار کنه!
از دختری که یک عمر گستاخانه روبه روش ایستاده و بهش لبخند زده!
دخترک نگاهش رو از من می دزده تا نتونم درون مضطرب و پوچش رو ببینم....

با دلهره ازش می پرسم:تو هنوزم با خاطراتت زندگی می کنی؟

بدون هیچ حرفی دستش رو بالا میاره و دفتر خاطرات رنگ و روفته اش رو که پایین تختش داره خاک می خوره نشون می ده......

و من به گورستان یادگاریهاش خیره میشم....

وقتی سرم رو بر می گردونم دختر رو می بینم که به دور دستها خیره شده و چشماش پره از بلورهای درخشان اشک....

دستم رو جلو می برم و دست یخ زده اش رو می گیرم....

و او بدون هیچ پروایی از شنیده شدن صداش قصه ی اشک هاش رو برام میگه....

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:26 توسط یه دوست |

 چشمانم را باز کردم.

 تنها چیزی که دیدم تاریکی و سکوت بود.

 سکوتی که حتی صدای من در آن خفه می شد.

 فریاد زدم.

   کمک خواستم.... اما فریادم در این سکوت مبهم بی صدا شد.

 اشکی از چشمانم بر روی شن های ساحل ریخت.

 در پی آن هزاران اشک راهی دریا شدن.

 می خواستم خود را به دریا نزدیک کنم.

 اما هر چه پیش می رفتم به آبی نمی رسیدم.

 نمیدانم شاید در آن تاریکی من به دریا نرسیدم.

  سر خود را بر روی شن ها گذاشتم.

 و یاد روزی افتادم که با ماه سخن می گفتم.

 با او از تنهایی و درد می گفتم.

 اما حالا هر چه دنبال نشانی از اون ماه تابان بودم.

 چیزی به دست نمی اوردم.

 چشمانم را بستم  چون فکر می کردم

 شاید با باز کردن دوباره ی چشمانم بتوانم دریا و ماه را ببینم.

 اما هیچ چیز دریغ از یک نور کم حال...

 دستانم ناخودآگاه  دیگر تکان نخوردن.

 هر چه سعی کردم دستانم رو جا به جا کنم.

 اما آنها از کار افتاده بودن...

 خواستم بر اوی پاهایم بایستم.

 اما پاهایم توانایی وزنم را نداشتند و مرا به زمین کوبیدند.

 حالا دگر هیچ حسی در پاهایم نبود.

 بغض در گلویم داشت مرا خفه می کرد.

 که ریختمش بیرون و باریدم.

 مانند اون آسمونی که از انسان هایش  خسته شده.

 فقط چند ثانیه گذشت که حتی  اشک در چشمانم برای همیشه محو شد...

 من نه می توانستم ببینم.

 نه می توانستم فریاد بزنم.

 نه می توانستم بشنوم.

 نه می توانستم راه بروم .

 نه می توانستم  دستانم را تکان دهم.

 نه می توانستم اشک بریزم.

 و در همان لحظه حتی دگر نفس هم نکشیدم...

 بله.جانم از جسمم گریخت.

 رفت به بالاترین نقطه ای که می توانست خودش را در حالتی

 که بر روی زمین آرام خوابیده ببیند...

 ناگهان به نقطه ای دگر خیره شد...

 به فکر فرو رفت و به حالت تعجب گفت:

 او من هستم.

 اما زنده!!!!

 او داشت گذشته ی خود را می نگرید.

 او با دیدن گذشته ی خود به سوال هایش  رسید...

 که من چرا باید این گونه از دنیا می رفتم؟

 او در جوانی دلی را شکست.

 دلی که شور عشق در خونش جاری بود.

 تازه فهمید که در جوانی دلی را با بی رحمی به زمین کوبید.

 و با لبخندی تلخ از کنارش گذشت...

 دل زخمی که در آن شور عشق در زیر خاکهای سخت دفن شد .

 به او  التماس می کرد.

 اما او دریغ از یک نگاه!!!

 وبه راه خود ادامه می دید.

 چنان او را بر زمین زد.

 که زمین ناله ای از سر درد کشید.

 او از کنار دل بی پناه گذشت و او را با دنیایی از درد تنها گذاشت.

 (و اینک این بود که او این چنین از دنیا رفت.)

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:22 توسط یه دوست |

برای یک دوست

 

برای یک دوست

بعد از تو

اي هستی من
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
             شکست
                                شکست
                                                شکست
بعد از تو آن عروسک خاکي
که هيچ چيز نمي گفت، هيچ چيز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صداي حنجره ها را کشتيم
و به صداي زنگ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست
و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي، دل بستيم.

بعد از تو که جاي بازيمان زير ميز بود
از زير ميزها
به پشت  ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي کرديم
و باختيم، رنگ تو را باختيم، اي هستی من

بعد از تو ما به هم خيانت کرديم
بعد از تو ما تمام يادگاري ها را
با تکه هاي سرب، و با قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي کوچه زدوديم.

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد کشيديم:
«زنده باد  مرده باد»

و در هياهوي ميدان، براي سکه هاي کوچک آوازه خوان
که زيرکانه به ديدار شهر آمده بودند، دست زديم.
بعد از تو ما که قاتل يکديگر بوديم
براي عشق قضاوت کرديم
و همچنان که قلب هایمان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت کرديم.

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم
و مرگ، زير چادر مادربزرگ نفس مي کشيد
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زنده هاي اينسوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
که در چهار زاويه اش، ناگهان چهار لاله ي آبي
روشن شدند.

صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد، اي هستی من

برخاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند.
چقدر بايد پرداخت
چقدر بايد
براي رشد اين مکعب سيماني پرداخت؟

ما هرچه را که بايد
از دست داده باشيم، از دست داده ايم
ما بي چراغ به راه افتاديم
و ماه، ماه، ماده ي مهربان، هميشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي
و برفراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند

چقدر بايد پرداخت...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 17:29 توسط یه دوست |

 

تابع عشق تو را ،‌دامنه اي پيدا نيست

                    يك به يك هست، ولي بهر دلم پوشا نيست

 

مي هراسم كه چو معكوس نمايم آن را

                    آشكارا شود آن رابطه كه ، پيدا نيست

 

راستي ،گر به تو بسيار شوم من نزديك

                    عشق پاكم ، به كجا ميل نمايد ،‌جانيست

 

گرتوخواهي كه درآغوش تو من جاگيرم

                   تابع فردخودت ، زوج نما، پروا نيست

 

منحني دلت ، از رأس شكسته است ، چه باك

                   كه مماس دل من هست ، ولي آنجا نيست

 

رفع ابهام نمودم ، زخم لبهايت

                   پس سخن ساده بگو ، وقت غم وحاشا نيست

 

هرچه من ،‌ روي نمودار رخت گرديدم

                   باز، يك نقطه بحراني آن ، پيدا نيست

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:10 توسط یه دوست |

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟
روزگاریست که حقیقت هم  لباسی از دروغ بر تن کرده است
 و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند
و مرگ , در  قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در  زیرشیروانی , از ترس گربه خشونت , قایم شده است
و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح  غورغور می کنند

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:27 توسط یه دوست |

بهار

وقتی گفتند : بهار

پرسیدم: بهار یعنی چه؟

گفتند: وقتی وقتیست که عید از راه برسد....

در دلم گفتم:

بهار وقتیست که تو از راه برسی ....

                                               و یا من از راه به تو برسم...

                                 خندیدند!!!

                           و من به سادگیشان...

 

                                                                 راستی ....ی من تا کی زمستان خواهد ماند؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 17:51 توسط یه دوست |

تو را دوست دارم

نمی توانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت

نمی توانم عهد کنم که گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد

نمی توانم عهد کنم که همواره قوی خواهم بود

نمی توانم عهد کنم که قصوری نخواهم کرد

اما........

می توانم عهد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود

می توانم عهد کنم که افکارواحساساتم را با تو سهیم خواهم کرد

می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

می توانم عهد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد

می توانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود

می توانم عهد کنم که با خواهم گریست و خواهم خندید

می توانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد به هدف هایت برسی

اما......

بیش از همه

می توانم عهد کنم که دوستت خواهم داشت

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 17:47 توسط یه دوست |

عشق .....

عشق...

شاد بودن در شادی دیگران

و محزون در غم دیگران

با هم در روزهای خوش

و با هم در دوران دلتنگی

عشق سرچشمه توانایی است.

عشق

رسیدن به درکی چنان کامل است که خود را پاره ای از دیگری بدانی

او را بپذیری آن گونه که هست و نه به گونه ای که خود تو می خواهی

عشق سرچشمه پیوند است.

عشق

آزادی در پی گیری آرزوها

و تقسیم تجربه ها با دیگران

بالیدن من و تو با هم و در کنار هم

عشق سرچشمه کامیابی است.

عشق

هیجان تدارک کارها در کنار هم

هیجان پیش بردن کارها دست در دست یکدیگر

عشق سرچشمه آینده است .

عشق

خشم طوفان

آرامش رنگین کمان

عشق سرچشمه شور است.

عشق

ایثار است و دریافت

بردباری است در نیازها و خواسته یکدیگر

عشق سرچشمه سهیم کردن است

عشق

اصمینان از آن است که دیگری همیشه و در همه حال با توست

گر چه در فراق دوست , او را خواهانی ,

اما در دل همیشه با توست,

عشق سرچشمه امنیت است.

آری عشق خود سرچشمه حیات است.

                                                         سوزان پولیش شوتز

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 17:46 توسط یه دوست |